تبليغاتX


توتنها نیستی قهرمان


این دود سیه فام که از بام وطن خواست....از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست...از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم....با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست....از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم....بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست....از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است....زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست....از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست؟....بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست....از ماست که بر ماست

(ملک الشعرای بهار)

 

تنها | در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 6:29 | پيوند |

از کجا بگم

خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش
 می گيرد و بغضش می ترکد، می آيد سراغت. من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب می کند و چشمهايش را می بندد و می گويد: من اين حرفها سرم نمی شود. بايد
 !دعايم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برايت لوس می کند؛همانی که نمازهايش
يک در ميان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو. حالا يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که مرا خيلی خوب می شناسی. تو اسم مرا 
 ....می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم اما
 
خدايا! اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچ چی که دروغ است؛چرا يک کمی می دانم. اما اين يک کمی خيلی کم است. راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من يک عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را بلد نيست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا! راز من و تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛حتی به مادرم
 
از يک جايی شروع کن. تو هم يک جوری سر صحبت را با خدا وا کن.
   اين روزها،آدمها سرشان شلوغ است.بعضی ها حوصله ی خدا را ندارند،حال او را
نمی پرسند،برايش نامه نمی نويسند؛ اما تو اين کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چيزی    
              برایش بنويس،ساعت هايت را با او قسمت کن؛ثانيه هايت را هم

تنها | در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 2:8 | پيوند |

شلیک

گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !

باشد ! شقیقه را نشانه می روم ! چشمانم را می بندم
!

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند
!

وای ! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردی ؟
!

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،


دفتری که برایت نوشته بودم و هديه ی میلادت بود را از کیفم در می آورم و

به سمت تو می گیرم ! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !

چشمانم را می بندم
!

دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد
!

تمام دیدارها و لحظه ها
...

چشمانم را باز می کنم ! نگاهت می کنم
!

چشمانت را می بندی و باز می کنی ! بغضی غریب داریم
!

این اشکهای لعنتی ! نمی گذارند ببینمت
!

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم ! به این کار من نمی خندیم
!

چشمانم را می بندم،


بد بودی ! بدی کردی !

می گذرم ! از همه ی بدیهایت
!

در دلم ،12 بار دوستت دارم می گویم ! فقط تو می دانی چرا 12 بار
!

چشمانم را باز می کنم
!

حالا آشکارا می گریم، دستانم می لرزد اما نمی ترسم
!

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم
!

چشمانم باز است
!

مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند،


دوستت دارم می گویم !

تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است
!

شقیقه را نشانه گرفتم
!

کاش می بوسیدمت ! دیر است ! چشمان مبهوت تو یادم هست
!

1
،2،
3...

اماعاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم
!

درست شقیقه ام را زدم
!! ...

تنها | در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 3:24 | پيوند |

مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم ؟؟؟؟؟؟؟
 
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟!!!!
 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

 

تنها | در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 8:11 | پيوند |

مبادا

 

دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند
 
  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
آتش را
 
  به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
 
  فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
 
  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
 
  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
 
  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

تنها | در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 13:34 | پيوند |

ارنستو چه گوارا

۱۴ ژوئن ۱۹۲۸،روزي چون دگر روزها...،در سراسر گیتی نوزادانی پا به عرصه وجود نهادند و پیرانی رخت حیات را بر بندهای کشیده آویزان کردند همان گونه که در گوشه هایی مردانی آزاده در خون خویش غلتیدند.باران دیوانه وار خود را به پنجره ها می کوبید ناگاه صدای کودک رعدوار در "روزادیو" آرژانتین پیچید و "ارنستو گوئه وارا دو لا سرنا" قدم بر هستی نهاد.از همان کودکی در خانواده ای با گرایش های شدید چپ بزرگ شد، هر چند که این خانواده، خانواده به نسبت متمولی فرض می شدند!در سال ۱۹۴۶ وارد دانشگاه پزشکی شد با این آرزو که زمانی فرا رسد که او پزشکی نامور شود.اما سفری را که در سال ۱۹۵۱ به گرداگرد آمریکای لاتین با دوست خود "آلبرتو گرانادوس" آغاز کرد(کتاب خاطرات سفر با موتور سیکلیت که فیلمش هم در دست ساخت هست) به وی نهیب زد که ارنستو تا فقر هست تو حتی اگر حاذق ترین پزشک ها هم شوی یارای سود رسانیدن به این انسان های فقیر و تکیده را نخواهی داشت...همین سر آغازی بود برای رشد آرمان خواهی های ارنستو.ارنستو برای دیدن انقلابی اجتماعی به گواتمالا سفر کرد و از آنجا رخت سفر به سوی مکزیکو بست.در این دیار بود که فیدل و رائول کاسترو را ملاقات کرد و پس از  آموختن جنگهای چریکی به همراه ۲۹ تن دیگر با قایقی به نام "گرانما" راهی کوبا شد تا شاید مرهمی باشد بر دردهای آنان.آنها پس از پیاده شدن در کوبا در کوههای "سیه را مائسترا" پناه گرفتند و هنوز این کوها، سر بر آسمان ساییده، بر خود می بالند که روزگاری مامن تنهایی ها ،دردها و مبارزات چنین مردانی بوده اند...آن ها نبرد را آغاز کردند و آن گونه بر ایده خود ایستادند تا در سال ۱۹۵۸ با فتح سانتاکلارا به فرماندهی چه، باتیستا را از خاک کوبا راندند و در دوم ژانویه ۱۹۵۹ پیروزی نهایی را از آن خود کردند و چریک ها وارد هاوانا شدند!چه پس از در اختیار داشتن پست هایی در دولت کوبا آن سرزمین را در سال ۱۹۶۵ ترک کرد چرا که هنوز می دانست نامردمی ها برای مرگ خود در گوشه گوشه جهان انتظار او را می کشند.او به کنگو رفت و پس از زمانی مبارزه در آنجا راهی بولیوی شد...و آری سرانجام روز ۸ اکتبر سال ۱۹۶۷ سررسید، روز تیره ای برای آزادی خواهان!چه در ناحیه ای به نام "سانتاکروز" توسط عده ای از نیروهای ویژه بولیوی که تربیت شده سیا بودند زخمی و دستگیر شد.پس از کوشش های مکرر برای بازجویی از وی سرانجام در ظهر روز بعد تیری را در قلبش نشاندند در حینی که فریاد می زد:"شلیک کنید، شلیک کنید، شما فقط یک چه گوارا را دارید می کشید."...و اين نشان از وحشت دژخيمان از آزادي خواهان راستين مي دهد حتي اگر در بند باشند...
پیکر بی جانش را به پایه های هلیکوپتری بستند و به "والدگراند" بردند آن جا بود که همه با حقیقت تلخ مردن او رو به رو شدند.حقیقتی که برای خیلیها تلخ و برای دسته ای شیرین بود .پس از این شرح حال کوتاه دوست دارم تعدادی از جملاتی را که بر دلم نشسته است بگویم:
*چه:"در برابر انسانی که با علاقه آماده جانفشانی ایست، آنان هرگز نمی توانند جوابی را با تکنولوژی بیابند، نه هرگز نمی توانند."
*چه:"بی شک من از این سفر باز نخواهم گشت.پس از مرگم عده ای مرا ماجراجو خطاب خواهند کرد، بر آنان خرده نگیرید، چرا که شاید من ماجراجو باشم ولی نه از ان دسته ماجراجویانی که به دنبال مرگ می گردند، بلکه من برای هدف و ایمانم مبارزه می کنم...آخرین خواهشم از شما این است که گه گاهی از این فرمانده کوچک قرن بیستم یاد کنید..."
*چه:"تا آن زمان که سرود مرگ ما را با خروشهای تازه نبرد در آمیزد، هر کجا که مرگ غافلگیرمان کند گو خوش آمدی"
«مردم را دریاب. هرگز سازش مکن! آری، کسانی که سازش نمی کند، میمیرند اما مرگشان عین حیات و زندگانیست. آری، تو نیز میمیری، اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود.آه... تو نمیدانی که تا چه اندازه کمکهایت به مردم مفید است، مردمیکه تو را قربانی خواهند کرد.»*


 
*گراهام گرین(انگلیسی):"افسانه او ابدی است و این افسانه نسبت به گلوله ها نفوذناپذیر است."
 
و مرد افتاده بود، يكي آواز داد:دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود... 
دو تن آواز دادند:دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود...
ده ها،صدها و هزاران تن آواز دادند:دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود...
تمامي آن سرزمينيان گرد هم آمده و اشك ريزان خروش برآوردند:دلاور برخيز...
و مرد به پا خواست
           نخستين كس را بوسه اي داد و گام در  راه نهاد...
 
 
 
آخرین نامه ارنستو چه گوارا به پدر و مادرش، پیش از خروج ازکوبا  که بعدها منجر به کشته شدنش در بولیوى شد.
 
«یک بار دیگر دنده هاى رزى نانت _ اسب دن کیشوت _ را بر پاشنه هایم احساس مى کنم وسپر به دست راه مى افتم. من اعتقاد دارم نبرد تنها راه کسانى است که براى آزادى خودمى جنگند، من به پیمان خود عمل مى کنم. بعدها ممکن است بسیارى از آدم ها مرا یک ماجراجو خطاب کنند. این دروغ نیست، من یک ماجراجو هستم اما از نوعى دیگر. از آنهایى که براى اثبات ایمانشان زندگى را به بازى مى گیرند. ممکن است زندگى من در این مسیر به ایان برسد، من دنبال مرگ نمى گردم اما احتمال رویارویى با آن وجود دارد. پس شاید این آخرین خداحافظى من باشد. حالا یک تمایل شدید که من آن را با شور و شوق یک هنرمندصیقل داده ام، پاهاى لرزان و ریه هاى خسته ام را استوار نگه مى دارد. من مى روم. گه گاه این فرمانده کوچک قرن بیستم را یاد کنید و از پسر یاغى خود بوسه اى را بپذیرید.»
 
این هم شعری زیبا از چه گوارا
 
کلمه نجات
می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرس
مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گيج.
اما تا کی... ؟
از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می خواهيم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوييم
و غفلتی عظيم
که آزادی را از شما ربوده است.
می توانستم شاعری باشم
بی درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده بردارِ پتيارگانی
که بر ستمديدگانِ ترس خورده
حکومت می کنند.
می دانم!
گلوله را با کلمه می نويسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی ترين گلوله ها را می سازند،
چاره چريکی چون من چيست؟

کلمات
راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست
و ما نيز
سرانجام
بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهيم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه ای از اين دست می طلبند.

 

تنها | در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 3:3 | پيوند |

خودکشی

يادداشتهاي خودكشي تعدادي از نويسندگان
 

 
زماني كه من از دنيا ميروم. ماه زيباي آپريل موهاي خيس از بارانش را پريشان مي كند و تو با قلبي با شكسته بر روي پيكرمن خم مي شوي . من اهميتي نمي دهم زيرا كه مي خواهم به آرامش برسم . همانند درختاني كه به آرامش مي رسند زماني كه قطرات باران شاخه هاي نازكشان را خم مي كند و من ساكت تر و سنگدل از اكنون تو .
 
(1884- 1933) (Sara Teasdale ) سارا تيسديل
 شاعر آمريكايي متولد سنت لوئيس . او چندين جلد كتاب شعر كه حاوي احساسات فردي و لطيف او بود از جمله « هلن از تروي » و « رودخانه هاي در راه دريا» از خود به جاي گذاشته است . وي فوق العاده زن احساساتي و گوشه نشين بود و  سر انجام در  48  سالگي بعد از نوشتن يادداشت خود كشي به عاشقي كه تركش كرده بود ، خود را غرق كرد .

............................................................................
 

احساسي دارم شبيه به اين كه دارم ديوانه ميشم . ديگه نمي تونم به اين وضعيت وحشتناك ادامه دهم . صداهايي را مي شنوم و نمي توانم به كارم تمركز داشته باشم . تا به حال با  آن مبارزه مي كردم، ولي از حال به بعد ديگر نمي توانم ادامه دهم .
  
ويرجينيا وولف
Wirginia Woolfe( 1882-1941)

ويرجينيا يك نويسنده انگليسي بود كه سبك جديدي را در رمان نويسي ابداع كردو
مقاله هاي فمينيستي نوشته است . او اينگونه اظهار نظر مي كند : يك زن بايستي
پول داشته باشد و يك اتاق از آن خود ، اگر مي خواهد داستان بنويسد. وولف
جيبهاي خود را از سنگ پر كرد و خود را در رودخانه اوز نزديك منزلش در ساسيكس
غرق كرد .


 
............................................................................

 
خدا نگهدار دوست من ، خدانگهدار. تو در قلب من هستي عزيزم. جدايي مقرر شده است و ديدار در آينده را نويد مي دهد .

سرجي اسنين
Sergei Esenin( 1895-1925)

 
شاعر روس ،همسر رقاص معروف ايزادورا دونكن. در سن 30سالگي خود را  از لوله هاي آب گرم سقف اتاقش حلق آويز كرد . وي شعر خود كشي خود ار با خون خود ، روز قبل از آن نوشت

 
............................................................................
 
آنگاه كه همه بيهودگي ها پايان مي يابد وقتي فردي مطمئن است از يك مرگ اجتناب ناپذيروقريب الوقوع ، ساده ترين راه   انسان آن است كه سريعترين و راحت ترين مرگ را انتخاب كند

شارلوت پركينز گيلمن
Charlotte Parkins Gilman (1860-1935)
او معتقد بود ،زن و مرد بايد با همكاري هم در كار هاي منزل شريك باشند . رمان هاي تحريك آميز ، داستانها ، شعر و مقاله هاي او انعكاسي از هزاران زن بود .معروف ترين اثر او « كاغذ ديواري زرد » است. اي كتاب درباره زناني است كه بعد از تولد فرزندانشان دچار آسيب روحي مي شوند .او باپسر عمويش ازدواج كرد و زندگي خود را داشت تا اينكه مبتلا به سرطان شد .

 
............................................................................
 
خداحافظ همگي

هارت كرين
Hart Craine

كرين يكي از تأثير گذار ترين شاعران مدرنيست آمريكايي، با رفتار هاي آزارنده( پرخاشگري ، زياده روي در نوشيدن الكل، بي بند وباري جنسي) در سن 32 سالگي به زندگي خود پايان داد. وي خود را از عرشه كشتي به خليج مكزيكو انداخت و جسدش هيچگاه پيدا نشد.
 

تنها | در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 11:31 | پيوند |

بر سنگ فرش شاملو

بر سنگفرش
ياران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد
كه گفتي
ديگر، زمين، هميشه، شبي بي ستاره ماند.
***
آنگاه، من، كه بودم
جغد سكوت لانه تاريك درد خويش،
چنگ زهم گسيخته زه را
يك سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم ميان كوچه مردم
اين بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهاي !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! ...
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
كاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...))
***
 بادي شتابناك گذر كرد
بر خفتگان خاك،
افكند آشيانه متروك زاغ را
از شاخه برهنه انجير پير باغ ...

(( - خورشيد زنده است !
در اين شب سيا [كه سياهي روسيا
تا قندرون كينه بخايد
از پاي تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشيد را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنيده ام از پيش...

از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!

از پشت شيشه ها
به خيابان نظر كنيد !

از پشت شيشه ها به خيابان
نظر كنيد ! ... ))

از پشت شيشه ها ...
***
نو برگ هاي خورشيد
بر پيچك كنار در باغ كهنه رست .
فانوس هاي شوخ ستاره
آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه اميد
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسيخته زه را
ره بستم
پاي دريچه،
 بنشستم
و زنغمه ئي
كه خوانده اي پر شور
جام لبان سرد شهيدان كوچه را
با نوشخند فتح
 شكستم :

(( - آهاي !
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
كاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...

از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد

خون را به سنگفرش ببينيد !

خون را به سنگفرش
بينيد !

خون را
به سنگفرش ...)

شاملو

تنها | در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 0:58 | پيوند |

گفتنی ها

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين منو عشق تو فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست
گفتی کمی فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من شعله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

تنها | در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:13 | پيوند |

اندرز غم

FOR HE who has not looked on sorrow will

Never see joy.                                                  

 

كسي كه به سيماي غم نگاه نكرده، سيماي شادماني

 را هرگز نمي بيند.   

تنها | در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:12 | پيوند |



خانه
وررود به مديريت
پست الكترونيك

:: طراح قالب ::
قالب‌های حرفه‌ای

:: كل بازديدها ::
کاربران آنلاين :

:: لينک به وبلاگ ::

درین‌جاه لوگوی خودتون رو بگذارید

:: موضوعات وبلاگ ::

:: اوقات شرعي ::

:: دوستان من ::

قالب‌های حرفه‌ای(فلش)\ ترفند‌های ویندوز\ آموزشی




داش مسیح

داش جیگر

داش عرفان

چلیپا

باجی ملیکا

اخبار فیلم

:: خبرنامه وبلاگ ::

خبرنامه وبلاگ شما

:: آرشيو ::

آرشيو مطالب

:: موسيقي ::