|
این دود سیه فام که از بام وطن خواست....از ماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست...از ماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم....با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست....از ماست که بر ماست ما کهنه چناریم که از باد ننالیم....بر خاک ببالیم لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست....از ماست که بر ماست اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است....زین قوم شریف است نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست....از ماست که بر ماست گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست؟....بیداری ما چیست؟ بیداری طفلی است که محتاج به لالاست....از ماست که بر ماست (ملک الشعرای بهار)
تنها | در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت
6:29 |
پيوند
| از کجا بگم
خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش
تنها | در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت
2:8 |
پيوند
| شلیک
گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم
تنها | در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت
3:24 |
پيوند
|
تنها | در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت
8:11 |
پيوند
| مبادا
تنها | در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت
13:34 |
پيوند
| ارنستو چه گوارا
۱۴ ژوئن ۱۹۲۸،روزي چون دگر روزها...،در سراسر گیتی نوزادانی پا به عرصه وجود نهادند و پیرانی رخت حیات را بر بندهای کشیده آویزان کردند همان گونه که در گوشه هایی مردانی آزاده در خون خویش غلتیدند.باران دیوانه وار خود را به پنجره ها می کوبید ناگاه صدای کودک رعدوار در "روزادیو" آرژانتین پیچید و "ارنستو گوئه وارا دو لا سرنا" قدم بر هستی نهاد.از همان کودکی در خانواده ای با گرایش های شدید چپ بزرگ شد، هر چند که این خانواده، خانواده به نسبت متمولی فرض می شدند!در سال ۱۹۴۶ وارد دانشگاه پزشکی شد با این آرزو که زمانی فرا رسد که او پزشکی نامور شود.اما سفری را که در سال ۱۹۵۱ به گرداگرد آمریکای لاتین با دوست خود "آلبرتو گرانادوس" آغاز کرد(کتاب خاطرات سفر با موتور سیکلیت که فیلمش هم در دست ساخت هست) به وی نهیب زد که ارنستو تا فقر هست تو حتی اگر حاذق ترین پزشک ها هم شوی یارای سود رسانیدن به این انسان های فقیر و تکیده را نخواهی داشت...همین سر آغازی بود برای رشد آرمان خواهی های ارنستو.ارنستو برای دیدن انقلابی اجتماعی به گواتمالا سفر کرد و از آنجا رخت سفر به سوی مکزیکو بست.در این دیار بود که فیدل و رائول کاسترو را ملاقات کرد و پس از آموختن جنگهای چریکی به همراه ۲۹ تن دیگر با قایقی به نام "گرانما" راهی کوبا شد تا شاید مرهمی باشد بر دردهای آنان.آنها پس از پیاده شدن در کوبا در کوههای "سیه را مائسترا" پناه گرفتند و هنوز این کوها، سر بر آسمان ساییده، بر خود می بالند که روزگاری مامن تنهایی ها ،دردها و مبارزات چنین مردانی بوده اند...آن ها نبرد را آغاز کردند و آن گونه بر ایده خود ایستادند تا در سال ۱۹۵۸ با فتح سانتاکلارا به فرماندهی چه، باتیستا را از خاک کوبا راندند و در دوم ژانویه ۱۹۵۹ پیروزی نهایی را از آن خود کردند و چریک ها وارد هاوانا شدند!چه پس از در اختیار داشتن پست هایی در دولت کوبا آن سرزمین را در سال ۱۹۶۵ ترک کرد چرا که هنوز می دانست نامردمی ها برای مرگ خود در گوشه گوشه جهان انتظار او را می کشند.او به کنگو رفت و پس از زمانی مبارزه در آنجا راهی بولیوی شد...و آری سرانجام روز ۸ اکتبر سال ۱۹۶۷ سررسید، روز تیره ای برای آزادی خواهان!چه در ناحیه ای به نام "سانتاکروز" توسط عده ای از نیروهای ویژه بولیوی که تربیت شده سیا بودند زخمی و دستگیر شد.پس از کوشش های مکرر برای بازجویی از وی سرانجام در ظهر روز بعد تیری را در قلبش نشاندند در حینی که فریاد می زد:"شلیک کنید، شلیک کنید، شما فقط یک چه گوارا را دارید می کشید."...و اين نشان از وحشت دژخيمان از آزادي خواهان راستين مي دهد حتي اگر در بند باشند...
تنها | در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت
3:3 |
پيوند
| خودکشی
يادداشتهاي خودكشي تعدادي از نويسندگان سرجي اسنين هارت كرين
تنها | در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت
11:31 |
پيوند
| بر سنگ فرش شاملو
بر سنگفرش
تنها | در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت
0:58 |
پيوند
| گفتنی ها
تنها | در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت
21:13 |
پيوند
| اندرز غم
FOR HE who has not looked on sorrow will Never see joy. كسي كه به سيماي غم نگاه نكرده، سيماي شادماني را هرگز نمي بيند.
تنها | در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت
11:12 |
پيوند
|
|
خانه
:: طراح
قالب ::
:: كل بازديدها ::
:: لينک به وبلاگ
::
:: موضوعات وبلاگ ::
:: اوقات شرعي ::
:: دوستان من ::
:: خبرنامه وبلاگ :: خبرنامه وبلاگ شما :: آرشيو :: :: موسيقي ::
|
|||||||||||||||||||||||||